|
سلام دوستان خوبین؟خوشین؟ بالاخره موقع رفتن ما هم فرا رسید!!! رفتم واسه کنکور ،کانون قلم چی ثبت نام کردم دیگه اگه خدا بخواد میخوام بچسبم به درس و مدرسه! با برنامه ریزیی که این کانون داره اصلا فرصت نمی کنم نفس اضافه بکشم چه برسه که بخوام بیام نت! ساعت دو و نیم از مدرسه میام و سر یه ربع به سه باید کانون باشم تا ساعت 7 شب!دیگه جنازم میرسه خونه! اگه خدا خواست و دانشگاه قبول شدم که هیچی ولی اگه قبول نشدم با دیپلمم یه جا به صورت نیمه وقت مشغول به کار میشم تا سال آیندش دوباره امتحان بدم! ولی احساس خوبی دارم از اینکه دارم وارد یه مسیر و یه دوره ی جدید میشم که تا حالا انتظارشو میکشیدم خوشحالم و تصمیم دارم با نام و یاد خدا و تلاش و کوشش و اراده ای محکم و متفاوت آیندمو بسازم...(ماشالله یادت نره) خلاصه وبلاگ تعطیله!!! حتما الان میپرسین "چرا؟ مگه لیلا و فرشته مُردن؟" نخیر نمُردن(ما از این شانسا نداریم!!)ولی وقتی که من نباشم دیگه وبلاگ به چه دردی میخوره؟من اگه نباشم دیگه کی اینجارو اپ کنه؟کی شماهارو خبر کنه و بگه بیاین اپ کردیم؟من اگه نباشم کی بزنه تو سر لیلا بگه نوبته توئه باید اپ کنی؟کی یعقه ی فرشته رو عین گوسفند بگیره بیاره توی وبلاگای شماها؟؟من اگه نباشم کی بره توی وبلاگ کل کل دختر پسرا عضو بشه و مث سگ پاچه ی پسرای مردمو بگیره؟ نه اصلا من اگه نباشم زندگی چه معنی میده!!!؟.... و خلاصه از اینجور چیزا دیگه... شایدم زد به سرم و یه روزی دوباره برگشتم و شروع کردم به نوشتن شاید اون روز خیلی هاتونو پیدا نکنم شایدم شماها منو نشناسین!!!(خاک تو سر بی معرفتتون نکنن!) راستش این دنیای مجازی دنیای جالب و تجربه ی خیلی خوبی بود اما اون چیزی نبود که من فکرشو میکردم یعنی فکر نمی کردم وبلاگ نویسی اینجوری باشه فکر می کردم میتونه بهتر و جذابتر باشه! چیزایی فهمیدم که ترجیح میدادم برام ناشناخته بمونن البته چیزای خوب هم زیاد یاد گرفتم ولی به نظر خودم نمی ارزید ،من فکر میکردم اینجا یه دنیای کاملا آزاده اما اینطور نبود! اینجا با هرکس آشنا شدم فقط دنبال یه چیز بود که من نبودم ،فکر میکردم مفیدتر از این حرفاست... مخصوصا این اواخر که بعضیها سر هیچ و پوچ با من لج افتادن و کلی اذیت کردن که خودشون خوب میدونن من چجور آدمی بودم و اونا چجوری باهام رفتار کردن! اما هرچی بود گذشت و منم از همش گذشتم و امیدوارم هرکس از من دلخوری در دلش هست بگذره و ببخشه! بزنید پای خوبیهام اگه فکر میکنید خوبی داشتم اگرم نداشتم بزنید پای خوبی خودتون! حالا دیگه حلال کنین که دارم میرم دیگه بسه هرچقدر توی دنیای مجازی الاف(علاف) چرخیدم!!! البته کم و بیش بازم میام نت واسه دانلود یا کارای دیگه اما دیگه وبلاگو باید بیخیال شم! اینجا با همه ی بدیهاش یه چیز ویژه و خیلی خوب داشت و اونم دوستایی بودن که پیدا کردم! همین و بس دل کندن از دوستای خوب و مهربونی که اینجا پیدا کردم واقعا برام سخته و از صمیم قلبم باید اعتراف کنم که دلم به شدت برای همتون تنگ میشه... حالا میخوام اینجا از تک تک دوستای اصلیم تشکر و خداحافظی کنم: باران تو خیلی دختر باحالی هستی من از دوستی با تو واقعا حال کردم با اینکه زیاد به وبلاگای همدیگه سر نمیزدیم اما من همیشه از تو خوشم میومد خلاصه خیلی گلی دیگه میخوامت آقا سعید(ارشمیدس(مغز متفکر(مخ(آی کیو(اینیشتین(بامرام و معرفت(نویسنده(باحال(خوشتیپ و خوش قیافه(البته ندیدمشاااا همینجوری حدسی میگم!(دوستی صادق(باجنبه(شاعر(مدیر کل کل(مهربون(بابا چی بگم دیگه داش سعید خیلی مخلصیم به مولا)))))))))))))))(الان مثلا این پرانتزا رو بستم) خلاصه سعید جان حلال کن دیگه من خیلی باعث زحمتت شدم تو هم خیلی به من لطف کردی واقعا ازت ممنونم کاش میتونستم جبران کنم... به به به به ،رسیدیم به گل مجلس آقایون!حامد جان اون پسره کاترینا رو یادت هست؟باورکن اگه یه روز ببینمش اول ازش تشکر میکنم که باعث آشناییه من و تو شد بعدم محکم میخوابونم زیر گوشش به خاطر کارایی که کرد! راستش تو یه کمک بزرگ به من کردی که هیچوقت فراموشش نمیکنم راستی حامد تو اولین کسی بودی که من باهاش چت کردم تو پسر خیلی گلی هستی من همیشه برات دعا میکنم یعنی اصلا دست خودم نیست هرموقع که دستمو رو به خدا دراز میکنم تو میای جلوی نظرم البته میدونم باور نمیکنی ولی من بازم دعات میکنم داش محمد تو بچه خیلی خوبی هستی خدایی ،یادته چه کل کلایی باهم داشتیم؟یادش بخیر چقدر خوش میگذشت باورکن تمامش واسم خاطره شد هیچکدومشو عمرا یادم نمیره!مث خودم ورزشکارم که هستی دیگه امکان نداره فراموش بشی البته از نظر هیکل شما سرور مایی داداش! دوست عزیز!!! تو که دیگه هیچی!یادت باشه یه چیزی رو باید جبران کنیااااا تازه باید دقیقا همونجوری که گفتی جبران کنی وگرنه قبول نیست حلالت نمیکنم ولی از شوخی گذشته دمت گرم خیلی مهربونی از اینکه باهات آشنا شدم خوشحالم محمدرضا جان، ضمنا تو اولین پسری بودی که من توی نت به طور رسمی و صمیمی باهاش آشنا شدم!!! نیگا چه افتخاری نصیبت شده خلاصه خاطرت خیلی عزیزه عارف جان یادته اولین باری که با هم چت کردیم صحبتامون با کل کل شروع شد؟کم کم داشت دعوامون میشد!!! اون لحظه پیش خودم گفتم این پسره از این بچه پرروهاست نباید بهش رو بدم ولی بعدش که باهات آشنا شدم فهمیدم اشتباه کردم و تو واقعا پسر خوب و باشعور و باایمان و باحال و البته بی معرفتی هستی!!!ولی کلا خیلی گلی سامان جان از آشنایی با تو هم خیلی خوشحال شدم تو هم پسر خوب و مهربون و واقعا با معرفتی هستی برات آرزوی موفقیت میکنم امیدوارم بازم بتونم برگردم و دوستی با تو رو ادامه بدم اینو از صمیم قلب میگم! خوشگله اینترنت ،بامعرفت و خانوم ،جیگر ،خلاصه یه دوست خوب و مهربون! مهرآرا جون دمت گرم تو خیلی برام عزیزی نمیدونم چرا ولی اون روز که باهم چت کردیم خیلی بهم چسبید کاش بازم بتونم از دوستی با تو لذت ببرم خانومی... میلاد جلن!!!داش میلاد من همیشه به وبلاگت حسودیم میشد(بی رو درواسی!)نمیدونم چرا اما مطالبی که مینویسی خیلی به نظرم خوب و مفیده یادته دو تایی چقدر پشت سر خدا و بند و بساطش حرف میزدیم؟یادش بخیر واقعا که خیلی مفید و جذاب بود برای من ،خلاصه دمت گرم دیگه ،خیلی بچه خوبی هستی الهام گلم(پرنده پوش رنگین کمان) الهام جون پرواز توی آسمون تو خیلی لذت بخشه همیشه از شعرایی که میگفتی خیلی خوشم میومد عزیزم امیدوارم بازم بتونم توی وبلاگ قشنگت پرواز کنم! استاد فلسفه!!! داش علی من عاااااااااااااشق وبلاگتم!!!هرموقع چشمم به این گوسفنده روی دسکتاپ کامپیوترم میفته یاد تو میفتم(البته ببخشیداااااا یا شیخ تو کشتی مارو با مطالب وبلاگت! هی زرت و زرت میدیدم آقا آپ کرده ،چقدرم به این لیلای ما گیر میدادی یادته؟فکر کنم دلت پیش این لیلای ما گیر کرده بودااااااا ! شوخی کردم بابا به دل نگیر تو هم بچه بدی نیستی اگرم یه موقع یه کارایی میکردی همش از روی شیطنت بود مگه نه؟ بچه های باحال سه ماه(میلاد/عارف/حامد) و اما بچه های باحال و خوش خنده ی ماه که من هرموقع میرفتم توی وبلاگشون با دل درد خارج میشدم از بس میخندیدم!!! پیشنهاد میکنم حتما به وبشون سر بزنید! و بقیه ی دوستای گلم از جمله:مبینا جون، غزل خوشگلم، آقا شایان و علی آقا و آقا مرتضی، سوگل جون، آقا محسن گل، آقا وحید، علی آقا (آقای موسوی)، سایه جون، آقا فرزاد، اون یکی آقا میلاد، سه تا فرشته ها و... بقیه ی بچه های گل هم توی پیوندا هستن ضمنا اگه ادرس وبلاگی رو اشتباه نوشتم بر اساس اسم هرکس میتونید از توی پیوندها دوباره ادرسشو پیدا کنین به خدا پدرم در اومد تا اینهمه ادرس نوشتم و کدشو عوض کردم! برام دعا کنین بچه ها منم از خدا میخوام که هرکس هر چی که میخواد و به صلاحشه بهش برسه! در پناه حق صمیمی و عاشق باشید که هیچ چیز زیبا تر از این نیست ای دوست دلت همیشه زندان من است آتشکده عشق تو از آن من است آن روز که لحظه ی وداع من و توست آن شوم ترین لحظه ،پایان من است ... خدانگهدارت رفیق اما نمی گویم خداحافظ!! بلکه با آرزوی دوباره دیدنت می گویم: به امید دیدارت تا بعد...
روزی شخصی خواب عجیبی دید!! او دید که رفته پیش فرشته ها و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود ،دسته ی بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیکها از زمین می رسند ،باز می کنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند. از فرشته ای پرسید:شما دارید چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت:اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. کمی جلوتر رفت. باز دسته ی بزرگ دیگری از فرشته ها را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می کنند و آنها را توسط پیکهایی به زمین می فرستند. پرسید:شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت:اینجا بخش ارسال است ،ما الطاف و رحمتهای خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم. کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته!!با تعجب از فرشته پرسید:شما اینجا چه می کنید؟ چرا بیکارید؟ فرشته با تاسف جواب داد:اینجا بخش تصدیق جواب است.مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ،باید جواب بفرستند ولی فقط عده ی بسیار کمی جواب میدهند. او دوباره از فرشته پرسید:مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد:بسیار ساده ،فقط کافیست بگویند:خدایا شکر!!! حالا دیدین؟ یه ذره عبرت بگیرین! انقدر تا یه چیزی میشه ناشکری نکنین! یه ذره خجالت بکشین! حیا کنین! یه ذره شعور داشته باشین!!! ای بنده های ناشکر! خدایا اصلا اینارو ولشون کن بیا من خودم ازت تشکر میکنم خدایا شکرت دستت بی بلا بابت اینهمه نعمت جور وا جور که به ما دادی! خدایا می خوامت در حد تیم ملی به کوری چشم این بنده های ناشکرت! حالا ناراحت نشین نفرینم کنین خدا بزنه پس کلم! آخه شنیدم بنده هاشو خیلی دوست داره! تابعد...
سلام چطورید؟ بچه ها ما از بین رفقامون یه علی آقا داریم که به قول خودش از قدیم الایام عشق اینو داشته که یه بازی وبلاگی راه بندازه حالا هم افتخار دادن و مارو به این بازی که اسمش بی معنی نویسی یا همون شر و ور نویسی خودمونه دعوت کردن! از مزایای این بازی اینه که شما میتونید برای لحظاتی هرچند کوتاه بدون مصرف هیچگونه مواد غیر بهداشتی از جمله الکل ،قرص اکس ،حشیش ،کراک ،شیشه ،پنیر ،چیز و... به هوا و فضا رفته و از دنیای عقل و منطق خارج شوید!!! این روش صد در صد تضمینی است و بر روی افراد مختلف از جمله آقاسعید(ارشمیدس) و محمدآقا و خودم و حتی خود علی آقا و چند موش آزمایشگاهی دیگر امتحان شده پس پیشنهاد میکنم این فرصت را از دست ندهید و همین حالا دست به قلم شوید... ضمنا جایزه مایزه هم نداره گفته باشم! و اما احضار شدگان یعنی همون دعوت شدگان به این بازی همه هستن یعنی هرکی که عشقش میکشه و با دیوونه بازی حال میکنه! راستی عیدتونم مبارک و حالا متنی که مرا به هوا و فضا فرستاد: سلام بچه ها حالتون خوبه بد نست سلام میرسونه منو تا خیابون چمران مردی بزرگ بودن یا نبودن هرچی در زدیم کسی درو باز نکردن یه نوشابه بخریم گازشو بگیریم بریم شمال تا جنوب ایران زیباست دنیا،اگر زیبا بین باشی جایی نر یا ماده انقدر بداخلاقی که خوب باشه همه می پسندن ،ایشالله مبارک باشه ،به پای هم پیر یا جوون فرقی نداره آخه کچله! ،شاید شونه کسی رو زده به سرش که این دیوونه بازیا رو از توی کیفش درمیاره و به ما نشون میده ،چی میده!!؟وای چه ارتفاعی داره میره تظاهرات تموم شد اگه هنوز گشنته برو تخم مرغ گرون شده در حد یه پارچه آقا غلامرضا آخرش شهیدان زنده اند الله اکبر!!! داره اذان میگه چرا نیومدی میگم کار این روزا بد گیر میاد و میره بلکه جواب آزمایش مثبت در منفی بافی بسه ،شامپو بسه تموم میشه این تابستان هم و من باید کنکور بدم تا دانشگاه دولتی که آن را دولت دهم میخوانیم آوازه خر در چمن های این پارک بلند شده سر به آسمان و ابر و جو منو گرفته حالا یکی منو بگیره وگرنه تا صبح بیدار بودم و داشتم برای شفای مریضا از جمله این علی آقای ما با این بازیاش پدر همه رو در آورده خدا بگم چیکارت کنه نمیدونم چرا چشام سیاهی میره... تابعد...
شب اول-شب نوزدهم شب اول مامان و بابام رفتن مسجد و هیئت و اینا واسه دعا و عزاداری ،منم با دو تا خواهرام موندیم تو خونه!!! این دو تا کره خر(همون خواهرام)که طبق معمول از در و دیوار میرفتن بالا و تو سر و کله ی هم و گاهی هم تو سر منه بدبخت میزدن منم که ماشالله مظلوم و ساکت و آروم نشسته بودم پای تلویزیون داشتم جوشن کبیر میخوندم و مداحی گوش میکردم تا اینکه مامانم اینا برگشتن شب دوم-شب بیست و یکم شب دوم داشتم همینجوری توی درایو ویندوز کامپیوترم میچرخیدم و فضولی میکردم و مثلا خیر سرم ویروس کُشی میکردم که زدم کلا ویندوز کُشی کردم!!! نمیدونم چی شد که همه چی یهو پرید بعدم دیگه وارد ویندوز نشد... هیچی دیگه جاتون خالی تا صبح ویندوز نصب کردم خلاصه در کل سرویس شدم دیگه! البته دعا و اینارو خوندم بعدش نشستم ویندوز نصب کردم واسه همین تا صبح طول کشید شب سوم-شب بیست و سوم شب سوم این لیلا در به در زنگ زد گفت میای بریم مسجد؟(سر خیابونمون یه مسجد هست ،لیلا اینا هم ته کوچه ما میشینن!)گفتم باشه ولی قبلش باید به مامانم بگم بعد بهت خبر میدم گفت باشه پس منتظرم! به مامانم گفتم و زنگ زدم به لیلا گفتم: با وجود تمام مشکلات و کارهای زیادی که داشتم اما چون تو گفتی و التماس کردی که بیا منم میپذیرم و میام! اونم با کلی دری وری و نفرین و ناله گفت خبر مرگت آماده باش ساعت ده و ربع میام دنبالت!(دقیقا جمله ای که گفت رو براتون نوشتماااااا) خلاصه رفتیم مسجد ولی از اونجایی که شانس همیشه با منه و من کلا آدم خوش شانسی هستم خیر سرم دقیقا نشستم در مرکز رفت و آمد مردم!!! همینجوری نشسته بودیم و آقای مداح داشت جوشن کبیر میخوند و ما هم سرمون توی کتاب بود که یه دفعه از شدت درد دلم از حال رفت و داد زدم: آآآآآآآآآخخخخخخخخخخ ،مااااادر! بلافاصله بعدش یه گردان بچه ی قد و نیم قد از کنارم رد شدن!! لیلا: چی شد؟؟ شیوا؟؟ من در حالیکه خم شده بودم و پهلو و دنده های سمت چپم رو میمالیدم: وای لیلا الهی که داغتو ببینم اخه اینجا هم جای نشستن بود؟تمام دنده هامو خورد کردن این جونورا واااای لیلا: خب بابا گفتم چی شده ،همچین داد زدی مردم برگشتن نگاهمون کردن بعدشم سرشو انداخت پاییین و شروع کرد به خوندن ادامه ی دعا منم دیگه هیچی نگفتم(مظلومم دیگه) حالا دیگه بماند که اون شب این دست و کمر و پهلو و پا و کلا نیمه ی سمت چپ بنده لمس(سِر)شد و دیگه هیچی حس نمیکرد! تقریبا آخرای جوشن کبیر بودیم که یه لحظه حس کردم پشت کمرم یخ شد!برگشتم دیدم یه پسربچه(تقریبا 5-6 ساله)که نفهمیدم مامانش کی بود و کجا نشسته بود با یه بطری خالی آب ایستاده و داره بر و بر منو نیگا میکنه! گفتم:چیکار کردی بچه؟همه جونمو خیس کردی!! بچه: من بچه نیستم من بزرگ شدم دیگه الان مَردم واسه خودم!!! من:بیا برو ببینم مَردم مَردم ،آقای مَرد باید به اطلاعتون برسونم اینجا زنونه س قسمت آقایون اونوره!بچه پررو زدی بطری آبو خالی کردی رو من حالا قلدر بازی هم در میاری؟ بچه پررو: من با خانوما کاری ندارم برو به آقات بگو بیاد!!!!!!!!!!! من: استغفرالله ،ببین حالا هی نمیخوام شب قدری از خشونت استفاده کنمااااا برو بچه برو بذار دعامونو بخونیم خدا الهی که به پدر و مادرت صبر بده به حق این شب عزیز! برو نذار اون روی سگم بالا بیاد لیلا: تو باز سر به سر بچه های مردم گذاشتی؟انقدر این زبون بسته هارو اذیت نکن ببین حالا یه شب آوردمت مسجداااااا من:تو یکی دهنتو ببند که هرچی میکشم از دست توئه... خلاصه دعای جوشن تموم شد و دعای مجیر شروع شد و بنده همچنان با مردم و بچه هاشونو و رفت و آمدشون درگیر بودم تا اینکه دعاها تموم شد و مداحی و عزاداری شروع شد خلاصه داشتیم مداحی گوش میکردیم و تو دلمون دعا میکردیم که یهو دیدم آقای مداح گفت: حالا همه بگید یا حســــــــــین! همه: یا حسیـــــــــــــن........یا حسیـــــــــــــــن.... من: لیلا؟ لیلا: هان؟ من: هان نه ،بله! لیلا: بنال بابا! من: خاک تو سرت که انقدر بی فرهنگی لیلا: کمال همنشین در من اثر کرد وگرنه من همان خاکم که هستم! من: لیاقت نداری اصلا نمیگم لیلا: خب نگو من: حالا که انقدر التماس میکنی باشه میگم! مگه امشب شهادت حضرت علی(ع) نیست؟ لیلا: خب چرا ،این چه سوالیه؟ من: پس چرا اینا میگن یا حسین؟؟!! لیلا کمی فکر کرد و گفت: نمیدونم...!!! رسیدیم به آخرای عزاداری که بعدش قرآن سر میگرفتن که یه درد خیلی بدی توی کلیه هام احساس کردم! خلاصه با کمی تفکر و تعقل در دلیل این درد بی امان متوجه شدم که بـــــــــــعله ،گلاب به روتون احتیاج شدیدی به دست به آب دارم!!! اومدم به لیلا بگم که یه دفعه یادم افتاد اگه برم دستشویی دیگه وضو بی وضو اونوقت دوباره باید یه ساعت چادر و روسری و جوراب و ... دربیارم و آستینای مانتومو بالا بزنم که یه وضو بگیرم این شد که از خیرش گذشتم و بیخیال شدم قرآن سر گرفتیم و تموم شد و نوبت به سخنرانی رسید حالا تازه!!! منم دیدم دیگه نمیتونم طاقت بیارم به لیلا گفتم: لیلا؟ لیلا: هان؟ من: هان و کوفت درد زهرمار یرقان و... خب میمیری مث آدم بگی بله؟ لیلا: تو دیگه کشتی منو ،خب بعله بگو بنال ،زرتو بزن و... من: دستشویی دارم! لیلا در حال سجده: وااای وااااااای خدایا توبه.......خدایا توبه....الهی العفو......الهی العفو... من: خب بسه دیگه خدا بخشیدت حالا پاشو بریم که کلیه هام ترکید! لیلا: ای خدا هرکاری کردم غلط کردم فقط این بلای آسمونیتو(اشاره به من) از منه بیچاره ی بدبخته بخت برگشته ی رو سیاه دور کن ..... من: خدایا دروغ میگه! باور نکنیاااااا لیلا: تو دیوانه ای !به جان خودم یه تخته ات کمه! من: مرسی عزیزم نظر لطفته حالا پاشو بریم تا همینجا آبروی خودم و خودتو نریختم!!! خلاصه لیلا همینطور که زیر لب میگفت الهی العفو اومد که من برم دستشویی! بعدشم ساعت یه ربع به 3 صبح برگشتیم خونه توی راه برگشت گفتم: لیلا برای من خیلی دعا کن دارم از استرس کنکور میمیرم! لیلا: محتاجیم به دعا ولی تو که انقدر برات مهمه و از الان داری خودتو میکشی من چند تا توصیه بهت میکنم: "یکی اینکه رابطه ات رو با خدا بیشتر کن یعنی مثلا سعی کن همیشه نمازات اول وقت و با حضور قلب باشه ،زندایی من همیشه وقتی عصبانی میشه حتی اگه یه مسئله ی خیلی کم و پیش پا افتاده ای باشه سریع بلند میشه وضو میگیره و دو رکعت نماز میخونه یا اگه در هر شرایطی نتونه نماز بخونه زیر لب چند تا سوره میخونه ،منم اینارو از اون یاد گرفتم و شک ندارم که هیچی بهتر از این نیست دوم هم اینکه واسه ی کارات برنامه ریزی داشته باش و سعی کن دقیقا طبق همون برنامه ای که ریختی پیش بری مثلا مامان من همیشه کوچکترین کاراش رو هم طبق برنامه انجام میده حتی روی یه تیکه کاغذ خط خطی و پاره پوره هم که شده تمام کاراشو یادداشت میکنه و براشون ساعت میذاره منم توی مدرسه ها بعضی وقتها که معلم نداشتیم یا در هرصورت بیکار میشدم یکی از کتابامو برمیداشتم و صفحه ی اولش تمام کارامو یادداشت میکردم تا برنامه ریزی کنم! و آخرم اینکه سعی کن وقت کمتری صرف نشستن پشت کامپیوتر و آهنگ گوش دادن و یا هر کار دیگه ای بکنی!" نمیخوام نصیحتت کنم اما اینا چیزاییه که من با شناختی که از تو دارم فکر میکنم رعایت کردنشون میتونه خیلی کمکت کنه... دیگه آخرای حرفاش بود که رسیدیم دم خونه ی ما ،صورتشو بوسیدم و گفتم: مرسی از حرفات ،واقعا کمکم کردی امیدوارم بتونم جبران کنم! لیلا: لازم نکرده جبران کنی همینکه یه ذره عقل بیاد توی اون کله ات واسه ما از 100 تا جبران مفیدتره من: ااااااااه لیلااااا باز تو کارای سخت سخت از من خواستی؟حالا نمیشه یه چیز دیگه واسه جبران بخوای؟به خدا اینی که گفتی در توانم نیست! لیلا: نخیر نمیشه ،به قول خودت خواستن توانستن است!حالا برو گمشو خونتون زشته ساعت 3 صبح واستادیم اینجا داریم حرف میزنیم پس فردا چه حرفا که واسمون در نمیارن سلام برسون شب بخیر. من: باشه تو هم سلام برسون بازم ممنون شب بخیر. ............................................................................................... بله دیگه اینم از این سه شب! کنار بستر من دیده پر گوهر نکنید یتیم اینجا آمده ،پدر پدر نکنید علی تاب دیدن اشک یتیم ندارد نثار جان من انقدر شرر نکنید یا علی تابعد...
|
درباره ما
![]() حرف هـــایی هست برای نگـفـتن و ارزش عمـیق هـر کـسی ،به انـدازه ی حرف هــاییـست کـه برای نگـفـتن دارد !
انسـان ،یـک مهـاجر ابـدی در خویـش است! اگـر ایستـاد ،دیگـر نیست ! رنــج هــا ،ناهنـجاری هــا و ضـربه هــا و حتــی بد بختــی هــا ،در "رفتــن" قابـل تـحمل اند و حتــی خوشبختــی اند و تمــام خوشبختــی هــا در "مانــدن" هــولناک و مــرگ آمیــز و بــد ... به همـان سادگـی ،خــداوندی که در برابر اندیشـه هــای فلسفــی عمیــق ؛خود را پوشیــده میـدارد ،در برابر احسـاس سـاده و دوست داشتـن بـی ریا و عشــق پاک و متعــالی ،خود را روشــن و آشــکار نمــایان مـی کنــد . دکتــر شریعتــی (کویـریـات) منوی اصلی
نویسندگان
آرشيو نوشته ها
مهر 1388
شهریور 1388 مرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مطالب قبلي
استعفا، این دفعه از وبلاگ نویسی، واسه ی همیشه...
فرشته ی بیکار... بازی وبلاگیه بی معنی نویسی خاطرات این سه شب ماه من و خدای من... استعفاء میدم... دست از سرم بردارید! ما اومدیم............صلوااااااات!!! کاسه چوبی روز تولد تو گل میبارید از هرجا/فرشته ها میخوندن خوش اومدی به دنیا... مرگ نزدیک است...! آماده ای؟؟ رفقای گلمون
سلطان قلبها/آقا عارف گل بیا 2 عکس/آقا حامد گل پسرک رویایی/محمدرضای گل آرامش در سکوت شب/آقا سعید گوسفند زنده!!/علی آقا زنده باد M@H/رفقا بخوانیدش آسمان ،مانند سنگ!/الهام جون مجردها بخوانند/آقا سامان گل زندگی اجباریست لاجرم باید زیست/آقا سعید یه دختر قرتی/هستی جوووووووووووون پرونده شماره 68/محمد آقا جنگ جهانی سوم بین دخترا و پسرا/بروبچ گل خودمون! میخونه/آقا میلاد ظاهر و باطن/آقا حامد عشق منی... دل نوشته های رکسانا اینجا میلاد مینویسد!!/آقا میلاد انجمن پسر کشان به نام اهورا مزدا/آقا ابراهیم قلبهای یخ زده/شیوا جون ورود آزاد/nimble boy دریای احساس/باران جون یه شب مهتاب/آقا وحید عاشقانه برایت مینویسم Ali & Tohi/علی آقا وبلاگی عاشقانه از یه پسر تنها.../آقا سیاوش جهان جووووون/آقا جهان می خواهم به اوج برسم عشق بدون مرز/آقا سیاوش بوسه ی بارانی/الهه جون وبلاگی برای همه برای همه زمینه ها/آقا محسن سکوت/ارغوان جون Girls Data/شیوا و مهشاد عزیز غم وداع ،قهوه تلخ/افسون جون شبگرد تنها ضعیفه کشی!!/آقای جن عاشق گم شده دل نوشته lif سالهای سوخته/آقا مسعود نفرین بر هرچی نامرده... عشق بی پایان/داداشی بچه های اینترنتی(بیا تا به هم فاز بدیم)/سمیرا خانوم شیطونک/حمید اقا مهرآرا و مهردخت/مهرآرای گل از شیر مرغ تا جون آدمیزاد/علی آقا دفتری برای ثبت خاطرات عاشقانه/مبینا و علی دانلود رایگان کتاب صوتی! شکست عشق/علی و شایان قالب امکانات
پيوندهای روزانه
|